تبليغاتX
سرد و گرم

دارم یه تغییراتی میدم. واسه اینه اینجا یه خورده بهم ریختس.

نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در ساعت 11:45 | لینک  | 

من آرزوهای زیادی دارم اما طعم دهانم تلخ است

برای همین کلمه ها در دهانم تلخ می شوند

ترجیح می دهم چیزی نگویم

نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در ساعت 11:51 | لینک  | 

 

شعری از ضیاء موحد

( به پرندگان و به بادها )

 

مرگ پرنده باد است

وقتی که در میان قفس

                          - ناچار -

خاموش می نشیند

و گوش میدهد

آواز میله ها را در باد

 

آه ای پرنده بگذار

تا بادها تو را بسرایند

 

نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در ساعت 15:29 | لینک  | 

 

ساعت نه شده بود. وقت فكر كردن به هيچي رو نداشتم. صداي يه كلنگ كه هي مي كوبيدن به ديوار داشت ديوونم مي كرد. اصلا برام مهم نبود كه صداي تلويزيون زياده یا استرس روح و جسممو داره داغون می کنه. همه ي كتابا رو چيده بودم كنارم و فقط به نتیجه ای که می خاستم فکر می کردم. مامان داشت تو همون اتاقي كه من درس مي خوندم غذا درست مي كرد حالا اين مجيد هم هيچ وقت خونه نبود . حكم اون روز اومده بود تلويزيون رو روشن كرده بود فوتبال ببينه . نشستم و سرمو كردم تو كتابام. کلمه ها تو سرم رجه می رفتن.

شب قبلش صدای آواز شغال نمی ذاشت بخابم.به آینده ی مبهمم فکر می کردم.اینکه کی باید خودمو پیدا کنم.اینکه قراره کجا و چی جوری ادامه بدم. واقعا بعد بیست سال نمی دونستم اون چیزی که خوشحالم می کنه در واقع چیه، از چه غذایی خوشم میاد و از چه آهنگی،چه کتابی، چه کسی. همه برام یه جور و یه اندازه بودن. این از نظر همه تعادل بود.اما من حس می کردم یه جوریه. یه چیزی کمه یه جای کار می لنگه. چند ماه بود که بابا رو ندیده بودم. همه مون یه جورایی دلتنگ بودیم اما هیچکی هیچی نمی گفت و این جوری،با نگفتن فکر می کردیم داریم با شرایط سخت کنار می آییم.

.كلنگ....كلنگ....كلنگ

انگار يكي داشت هي مي كوبيد تو سرم. . ساعتمو دوباره نيگا كردم .دوازده و ده دقيقه. ديگه باید راه مي افتادم . گرسنه ام بود اما گفتم بي خيال وقتشو ندارم. فكر كن تو يه اتاق نقلي كه نصفشو وسايل گرفته و نصف ديگه شم مجيد دراز به دراز افتاده، يه گوشه هم مامان داره غذا درست مي کنه فکر کردن به هر چیزی مسخره اس.با ورود بي بي كه هميشه وقت ناهار تلپ مي شد ديگه احساس كردم الانه كه اتاق رو سرم خراب شه. با یه لبخند تلخ سلام کردمو زدم بیرون. هیچکی رفتنمو نفهمید.وقتی به حیاط مدرسه رسیدم که دیگه هیچ حسی نداشتم. انگار کوکم کرده بودن که فقط برم سر جلسه و برگردم. بغل دستیم کلی خوراکی و یه جامدادی پر از مداد و پاکن آورده بود. نا سلامتی جلسه ی کنکور بودم و من تازه فهمیدم هیچی با خودم نیاوردم . حتی مداد.نمی دونم چرا هی خند ه ام می گرفت. شروع کردم به تقلید صدای شغال آواز خوندن. نمی دونم چرا هی می خندیدم و یکی یه جای دور داشت یه دیواری رو خراب می کرد.وقتی برگشتم دیوار رو به اندازه ی کاشتن یه پنجره کنده بودن. مامان همچنان داشت آشپزی می کرد البته ایندفعه واسه شام. دلم واسش می سوخت..از بوی غذا حالم بهم می خورد.یه حس خستگی عجیبی همه ی وجودمو گرفته بود. دلم می خاست چشامو ببندمو یه مدت طولانی هیچ کسی و نبینم و هیچ صدایی نشنوم.مادرم همینطور که غذا رو می گردوند داشت زیر لب یه آهنگ غمگین مازندرانی می خوند. از غمی که تو صداش بود وحشتم گرفت. پس چرا هیچ وقت هیچ گله ای نداشت.انگار سرنوشت خودشو پذیرفته بود. الان بهش می گن زن سنتی.

چند سال از اون