سرد و گرم
منوی وبلاگ
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
پیوندها
از خنده مردن
قهوه خانه عمو اصغر
کتابخانه خوشه
بوتیمار
دوات
شیر و شکر
روجا
استامینوفن
سرونوش
سوتی را
تارا
هارمونيا
برسيسا
سينما
مهدي دوگوهراني
هيچيدن در هيچ
همينجوري
سپینود
تیامات
استامینوفن
مرغ طوفان
سه گاه
کرم کوچولو
کتی
قالب بلگفا
طراح قالب

... و این همه ی اعتراف هاست.
یهو سردم شد. دستام لرزید و اون گل سرخ از دستم سر خورد و افتاد. یهو خیلی چیزا یادم اومد. خیلیا. اینبار واقعا من مقصرم. نگو که نیستم. داشت خیلی چیزا و آدما یادم می رفت. الان داره بارون عجیبی میاد. عجیب می باره. اما دستای کسی نیس که اشکامو پاک کنه. کاش بودید. تازه بهتون عادت کرده بودم. می دونستم اگه دلم گرفته و حرفی دارم یه جایی هست بهش پناه ببرم. من یه دختر کوچولو تنها و گریه او.نمی دونم چرا تغی به توقی می خورد اشکم در میومد. حتی وقتی از چیزی خوشحال می شدم. گیگیل همش می گفت الان می زنه زیر گریه..
اما تو بد وضعیتی گیر کردم . نمی دونم چرا دارم می لرزم.شاید پشت پنجره داره برف میاد اما من خیلی وقته افتادن اتفاقا رو نمی بینم.قبول کنید شما هم یه خورده...
نه نه! طبق اون روزای سیاه همیشه من مقصرم. مثل مادرم که همیشه خودشو مقصر تمام اتفاقای بد دنیا می دونه. خیلی وقته منتظرم به یه مهمونی بزرگ دعوت شم که همه ی کسایی که دوسشون دارم و ببینم. یه جایی به بزرگی سرونوش. خیلی وقته منتظرم یه دستی این پرده های لعنتی رو بکشه کنار تا جنگل رو به رومو ببینم.خیلی وقته هیچکی واسم دعا نمی کنه.
بدجوری تو این چاردیواری سیاه گیر کردم. بدجوری دلم گرفته...
نوشته شده توسط زهرا نظام زاده در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 13:9 | لینک ثابت |
